![]() |
![]() |
|
| درد دلهای خودم! |
|
(( زیر هجوم نور تیز و شوم ناهید
از میان ابر بی پایان که می دزدد تمام قامت مهتاب ولی در غارت این اختر بی شرم و چشم آزار او هم در مانده انگار شب تمام شهر را کشته در حجبی سیاه... کشته در حجبی که می گیرد نگاه عاشقان از گم شدن در حیرت زلفی پریشان که باید هر نسیم پاک و سحرخیز و خنک که گردش بر چمن زار و آب دریا بایدش اما طواف طرره های پیچ در پیچ و مردن در میان آن شکن های مطلایش تمام نذر برخاستن از سمت دریایش است، نازش کند... ولی شب کشته این احساس زیبا را... زیر جبر حجابی ساکت و دودی...؛ وز تمام دختران سرخ و آبی پوش دیروزش وزان شور بی پایان که می گنجید اگر در طول صدها قهقهه، حقا که می ترکید به جز برق نگاهی عطش آلود و سنگین و لبخندی که بر جای زخم بغض لبریزش وصله ها خورده و می ترسد از خون گریه کردن ها اثر نیست...؛ شب از هر مرد دیروزی که می خندید اگر خوشحال و می غررید اگر وحشی و می مرد او اگر غمگین نحیف لاغر و زردی که در چنگال زخم کهنه ای بی جای خونریزی، مانده می ترسد ساخته... نحیف لاغر و زردی که می ترسد کمی خندیدن و فریاد ناچیزی بیابان گیر و خلوت گاه و گم حتی به زیر یورش کوبه های آهنگی خشن که میکوبد فلز بر بغض خونش بر آن ته مانده ی جانش که ای کاش می توانستم اگر وحشی نعره ای سر داده و آرام میان گود خالی رو به روی آن هیولایی که می گویند لنگش کن بمانم چشم در چشم و غمین از این حریف پست و نا مرئی بمیرم ذره ای حتی...؛ همین ها مانده از زن ها و مردانش؛ شهر من مرده... ولی می تپاند قلب بیمارش آن ماشین شهر من مرده... ولی خس خس کنان می کشد گاهی و بی گاهی نفس از میان لوله های سرد آن ماشین... و شب شاهان پیوسته می گویند: زنده مانده... اما امیدی به جز ماشین برایش نیست..." مرگ مغزی... قلب او را... ریه اش را هدیه باید کرد... امیدی نیست..." می گویند...؟ شهر من را هدیه می خواهند... ته مانده مردان و زن های شهر دیروزم...! شهرمان را هدیه می خواهند...! )) پسرک-فرهاد 1387/12/21 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
(( پر شد گوش من از زمزمه ی باکره ای قلابی
که دلم در چنگش رامِ آغوشم بود روزی که ز من هیچ نبوسیده لبِ عاشق دیوانه تری خندیدم... قصد ترکم داشت روز دگر دخترکی خائن وُ نوشین لب به همان زمزمه پرسش وار در گوشم وُ دلتنگ ز آرامش آغوشم که به جز من بوده به تاریخ، عاشق دیوانه تری؟ . گرییدم... نه در آغوش گرفتم نه ز او بودم دور، نیلوفر زیبا را نه ز لب بوسه بچیدم نه ز گلبرک ترش بربودم لمسی نگریست چشم مرا لب بجنباند به همان زمزمه کز من دیوانه ندیدست... عاشق دیوانه تری بغض خود را خوردم.... دیوانه ام آری اما هست دیوانه تر از من نیز می دانم... هست کسی کو بیش از من قدر آغوش زن باکره را می داند هست جایی مردی که ز راهی دور می پرستد نفس گرم لب خائن را هست شاید دیوانه تری که دلبسته ی قدیسیست که هزار تن می پرستند رقص نیلوفری اش را بر مرداب آخ کسی باشد کاش کاش باشد دیوانه تری جایی تا دلم خوش دارم که دروغ بود شاید آن زمزمه ها))
پسرک فزهاد یزدانی ۱۰/۸/۸۹
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 آذر1389ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
«ابرکی انگار
مخمل آسمان شبم را تنها وُ نالان نرم نرمک آشفته میسازد شب از آن من است ابرک از آن شب است ابر تنها ابر من است
ابرکم با بغض خیسش در گلو پُرس پُرسان میرود... آویز به پرواز نسیم روی رد بال سیمرغ تا افق پر میکشد...
ابرکم یار میجوید دست تیماری... ابرکی دیگر اندازه آغوشی گرم تا غرق احساسش بنالد با بغض خیسش بگرید... نالهای از جنس رعد... گریهای باران...
ای ابرها...! ابرکم تنها نمانَد در طواف ماه شبهای میانی بیایید وُ بدزدید مهتاب من ببارید وُ بغررید وُ بخیزانید مجانین را ز خواب... گرچه بیدارند... گرچه بیدارند وُ ناهشیار از بوی لیلیها ولی بر آرامش معشوق خمار از خواب رام باشید وُ تنها شبنمی روی گلبرگ پگاه
نماند ابرکم تنها... ای ابرها...! قسم بر حرمت هفت دریا...» فرهاد یزدانی پسرک ۱۳۸۶/۹/۱۰ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 تیر1389ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
((آبگیر کوچکی بودم
آنچه از پهنای یک دریاچه جا مانده سرد و تاریک و سیاه محبوس در شکاف پهن یک صخره
زان همه زیبایی و احساس بی پایان دیروزم از آن جشنی که بی آهنگ میرقصاند هزاران ماهی تنها و عاشق را وز شکوه جشن پولک ها میان قاب نقاشی که مرجان ها در آن مغرور بر رنگ بی تشبیه شان... آرام خنده میکردند و آبی پادشاه الوان مجلس بود به جز پسماند بی رنگی که حتی داروگ کنامی بر ستبرایش نمیسازد که شاید نوحهاش باز قاصد باران بیپایان شود من نیستم... دریغ از جلبکی حتی که از منقار ماهیخوار اگر روزی طعمه اش افتاد نمیرد در سکوت سرد بیرنگم... فراری ماهی کوچک...
آبگیر کوچکی بودم... دلیل بذل و بخل آسمان بذل او در تابش خورشید بخل او از بارش باران... جا مانده در آغوش سرد صخرهای گمنام که روزی میفشردم پا به روی شانههایش...
آبگیر کوچکی بودم... در شکاف لطف یک صخره دیدهای بر آسمان دیگری بر خاطراتم دوخته باد گرمی بر سکوت خاطرم لغزید روزی دانه ای در تنهاییام انداخت و راهی شد... دانه در من باز شد قد کشید از قعر من پیچید و بر من پهن شد بی رنگی تکراری ام را رنگ سبزی داد... چتر پهنی سوار تنهاییام گسترد داروگی بر آن نشست آواز باران سر داد... آسمان بارید و از من شد قد کشیدم سفره بر خاک انداختم جان گرفتم... نو شدم... چتر سبز ریشه در قعر دلم جا کرده هم همراه شد... بر بسترم همپای باران رقصید و آتش بر دلم کوفت کنارش تازه گشتم دریاچهای به زآن چه بودم پیشتر...
انقلاب آسمان آرام شد اما گل هنوز میرقصید و من میترسیدم از گفتن... زآن که شاید این هم مثال آن همه ماهی و مرجان حتی مرا چون من نمیبیند...
دهان بستم و نامش را ز باد پرسیدم نمیدانست از آسمان... از تمام تابش خورشید از صخره های تیز و از خاک حتی کسی او را نمیفهمید هیچکس نمیدانست میشود بر آب هم لانهای ساخت میشود بر آب رقصید میشود داروگ جنگل نشین را مست آواز کنار صخرهای کرد
داروگ را پرسیدم این بار کاین برگ بی تمثیل کیست؟ این غنچه های کوچک بر آب رامیده چیست؟ گفت این دختر جادوی مرداب است میرقصد از آهنگ غم حتی ز خاک او زخم خورده شاید کز ریشه میترسد جواب عشق را نمیداند نمیفهمد چرا معشوق باید بود با او نگو از عشق... کز جنس ریشه است پرسیدمش از نام او... گفت: نیلوفر است...
کنون دریاچهای هستم غنی از زندگی درونم رقص نور پولک براق ماهیها باز سرشار لب خندههای گرم و رنگارنگ مرجانها ولی این بار نیلوفری اینجاست که بی تکرار میرقصد از آهنگ نیلگونم و در مواج گیسویش دلم محصور مانده و میترسم هنوز از گفتن دوستت دارم...))
فرهاد یزدانی پسرک ۸۸/۰۲/۲۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
سرد شده هوای دل برای باز شکفتن جوانه های خنده ام
دیر شده زمان گر یه های چشم نادمم گذشته وقت عجز و لابه ام شکسته ام...نگاه کن، ببین، نظاره کن همین سیاه را که سوخته پیش تو همین مسیح را که مرده بر صلیب طره های موی تو همین علیل را که برده آبروی تو همین مرا نگاه کن، ببین، نظاره کن دلی که گرم و داغ بود و در ادامه ات تباه شد دلی که آتشت گرفتش و بکارتش که کهنه شد دلی که دهخدای آن واژه ی گناه شد دلم که پاره شد... نگاه کن، ببین، نظاره کن لبی که برد در قمار بوسه ات لبی که خیس شعله ی لبت چکید بر اوج عاشقانه ات لبی که باد آه ذره های آب از او گرفت و خشک حسرت دوباره ات لبم که ترکید را نگاه کن، ببین، نظاره کن دیده ای که ساده و سپید بود و آرزوی ماه داشت دیده ای گدا که کاسه را برای جرعه ی نگاه تو... نگاه داشت دیذه ای که در جفای تو تمام شبنم وجود من کشید و آبشار شد دیده ام که خشکید را نگاه کن ،ببین، نظاره کن حنجره ای که نرم و صاف و ز یر بود حنجره ای که خواندنش اگر امید بود به نام تو برای آن ترانه ات نه روضه های پیر بود حنجره ای که بعد رفتنت نماند از ترنم ترانه ات ولی برای این که بشنوی هوار زد... هوار زد... هوار زد حنجره ام دریده شد... نگاه کن، ببین، نظاره کن دیر شده زود من برای باز گشت مرده آن منی که مرگ بود تمام ترس واژه های شعر آبی اش دور گشته آن سوار که باره اش سپید بود شب شد آن پگاه که جنس خورشیدش از طلای ناب نصف شد... خمیده شد... تمام شد ماه و ماهتاب تاریک شد این دنیا ولی ماری و بینایی به تاریکی سیاه شدم نگاه کن، ببین، نظاره کن
نگاه کن شکسته ام ولی تکه پاره های این دلم صدای خود از این دریده حنجره به مرز آن لبی که ترکید میکشد که غررشی کند... چرا که دیده ام ز گریه عاجز است و خشک مانده آرزوی من برای شستن غبار از آسمان قلب ها تا که قامت سیاه من میان سایه های تار و مرده اندکی نما شود ولی کجاست گریه غررشی بباد... تا به گوش آن کسی که قلب خود به گوشه ای سپرده عاجز از تمام خنده ها قطره قطره اشک روی کوله بار غم سوار می کند، رسد ندای ناله ام که من... سباه تر از همه، دوباره عاشقم... من عاشقم! نگاه کن... ببین... نظاره کن...
فرهاد یزدانی پسرک 28/11/1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
دلش پاره
غبار آلود و بی باران هزاران تکه اما هر تکه ای چون قاصدک در باد پرسان حس بوسه ی تردید معشوقی که شاید نیست حتی ولی می پوید و می بو ید این بو را چو می داند اگر او یابد این احساس بماند تا ابد در یاد بماند یاد آن مستان که می نوشند و می بازند و می سوزند و در هر جرعه می میرند بی فر یاد و آخر باز نخواهد ماند... اما اگر حتی... به قبرستان، درون یاد این خاکستری اموات ببارد ذره ای خاکستر از شعرش بپوشاند از این اندک نه آتش ها، خروشان شعله ی بیداد شمع شاپرک سوزان اگر حتی... و شادان او شب غم... ار چه ظلمانی و طولانی زمستانی و یلدا قامت و شیاد تا سپید صبح خواهدش تاراند سوار کهنه شعری نو که می لغزاند الفاضش سوی نام کمترک از هر کس و هر شاعر و هر خاص... پسرک...فرهاد فرهاد یزدانی پسرک 25/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
گر گرفته دوباره زندگی... دارم باز میسوزم و ادامه میدم... شاید باید خونده بشی تا دیده بشی! و سردرد میاره فهمیدنش که تا دیده نشی خونده نمیشی...
خاکستری های زندگی رو از دیوار دنیا تراشیدم و فرو کردم تو کتاب خاکستری ها... توقع داشتم همش جا نشه ولی بهتم زد وقتی دیدم چقدر جای خالی مونده! مشتی از خاکستری هام رو برای خونده شدن ویا شاید دیده شدن به هوای وب میپاشم... گرچه میترسم از گم شدنش توی این عظمت ولی دل نباید بست.. پرواز رو ترجیح میدم. کتاب با این خاکستری شروع نمیشه ولی من اینجا اول میذارمش... درباره ی پسرکه... درباره ی خودمه...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
سلام اسم شاعر این شعر رو نمی دونم. ولی مطمئنم همه تون حد اقل یه بار شنیدیدش. این شعر رو هوشمند عقیلی در آلبوم فال خونده:
رفت از دل من چرا نشاط و شادی؟ یا رب این صبر مرا بمن چگونه دادی؟ یا رب روزی که مرا جدا از آشيانم کردی در کشور غم به گوشه ام نهادی يا رب به صيد حرم به حق اين همه غم به کجا گريزم ای دل که در اين قفس اسيرم به جوانی ام چه کردم که کنون کنم که پيرم در آن اولين نفس غم به صد حوس هم صدای من شد فقط مرغه شب همان تک نواز شب هم صدايه من شد رفت از دل من چرا نشاط و شادی؟ یا رب این صبر مرا بمن چگونه دادی؟ یا رب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
پسرک ...تازگیها قلبکم آنگونه عاشق نیست
تازگیها ابر هم آنقدرها سنگین بغضش نیس تازگی دارد همینها و همین نو دیدنیها تازه باید بو د و اندیشید و بنیان کرد تازه می خواهم شراب کهنه را تازه میخواهم سخن تازه میخواهم هوا تازه تازه مینویسم این عشق را تازه باید بود تازه باید زیست تازه باید مرد تازه باید عشق دیرین را ز لباها و رخ معشوق دزدید تازه میبینم دلم را تازه میخواهم دلت را... پسرک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
سلام.
میگن باید برای شعر اسم گذاشت ولی من مخالفم. حد اقل برای شعرهای خودم اسم نمیذارم. چون وقتی به یه چیزی اسم میدی ناخودآگاه درونش به دنبال اون اسم میگردی و از زیبایی ها دور میشی. اینو که میگم فکر نکنین ادعا می کنم شعرهام زیبایی داره! نه من این شعرا رو میگم که یاد بگیرم بهترش رو بگم.حالا هر چی می خواهی فکر کن من اسم رو شعر هام نمیذارم. همینه که هست! پسرک آسمان مگر چه کردم که نم نم تر میکنی این سال سردم؟ زمستانم به سر آید اگر کمتر بباری ولی نه، تو ببار همین ظلم لطیفت را دوست دارم ای ابر چرا غرش میکنی بر هر بهارم به پائیزم به یخ های زمستانم چرا حرم تابستان می پرستم؟ چون آنجا آسمان نمی پوشاند نگاهش را ز چشمانم طوفان، چرا بر هم بکوبی درب های بزرگ سرسرایم؟ به ظهر خفته ام آتش زنی چند؟ نسیم ساکت و پاک بهاران می ستایم که می لغزد، می خرامد لا به لای شاخه ها، بوی گل می آورد ... پسرک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
پسرک گفتم ای کاش عاشق شوم، نادان بدم، عاقل شدم چنان عاشق بدم که چشمانم نمیدید جز او کور بودم، کمی گنگ نمیدیدم درونم را، به اطرافم به یارانم به یارم! نمی گفتم غم و رنج دلم را چرا سخت است کنون که او نمی خواهد برم یادش زبالینم ز بستر؟ نمیخواهد برون گردد ز فکرم نمیخواهم نمون گردد به رویم چرا من سر کنم شبها و تنهایی به این غم ولی شاد باشم بامدادان برای دوستان روبروی دوست داران؟ چرا عاشق نمیگردم دگر بار؟ نمیدانستم این راز ولی حالا که باز، شب رّم گشته آغاز ، روانم کرده پرواز مگر ممکن بوَد، جام طّلایی لبالب مست و ویران شرابی به خود داخل کند دیگر خماری، غمی، گردی، غباری ... پسرک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
این شعر رو ۱۰ خرداد ماه گفتم. ساعت ۱:۳۰ بامداد. گفتنش سخته ولی یادم نیست که موقع گفتنش اصلا مکث کردم یا نه! حالم خیلی بد بود. نوشتنش نمیدونم چند دقیقه طول کشید قلم خودش روی کاغذ میلغزید! اولین باری بود که چیزی به اسم شعر میگفتم، وقتی صبح شعرم رو خوندم مطمئن نبودم که خودم اونو گفتم یا نه! دوستم پویا برای ادامهی شعر گفتن خیلی تشویقم کرد. راستش فقط اونه که میدونه من ممکنه بتونم شعر هم بگم!در مورد اون شب و شعرم هم فقط یادمه بعد از اینکه یکدور خوندمش انقدر سبک شدم که خوابم برد.
دوست دارم عاشق شوم گاهی و با آهی دوباره کاش میشد میشدم مست و خمار آن دو دیده گاهگاهی یا هر از گاهی شبی را سر کنم زار به یاد دلبر و دل در بر و یارم کشم آه
یاد باد آن زمان و آن خزان سرد،سرد و مه آلود که با یادش شود خاران هزاران بر تنم مو به هر برگش غمی بود و خوشی چند به هر بادش به هر باران به هر شب ، کمی پیچش،گهی گریه،بسی غم
که بود این دل، چه شد دلبر، کجا رفت همه شیدایی و مستی ز یاد و باده بر کف مست بودم ،خرامان میشدم هر گه که یام بود آن نگاهش چنان زیبا نمیشد هیچ حوری در کنارش
چه کردم من، چه شد با او، چه رفتهست بسی جور و جفا ، دلش بشکست و این شد روزگارم ولی بودش اگر بخشایشی میداد مارا چرا ناقص کنم قلب بیمارم به غمها
خزانی نو، بهاری نو، دگر جام و سبویی، بادهای ناب چنین گاه و پگاهی خواهدم این قلب بیتاب که باز اندر زمان سرد و بی آهنگ، چنان عاشق شود تا خود شود ساز خوشا آن روزگاران بس خوش آن یار ... پسرک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
سلام
نمیدونستم چطور شروع کنم! برای همین تصمیم گرفتم بدون فکر کردن مثل وقتی که شعر میگم شروع کنم. واقعا معرکه ست! همیشه راهم اینه. راستش هروقت فکر میکنم گند میزنم! فرق نمیکنه که چه کار میخوام بکنم! خوب مثل اینکه باید از خودم بگم متولد سال ۱۳۶۵ هستم.عاشق کتابای هری پاتر و شعر از هر نوعش! به هم نمیخورن؟ خودم هم میدونم ولی چکار کنم "نرمال نیستم!".تموم دختر هایی که تا حالا باهاشون بودم موقع جدا شدن همینو میگفتن! بگذریم چون نمیخوام کسایی که منو میشناسن نفهمن من واقعا چه جور آدمی هستم اسم مستعار برای خودم انتخاب کردم: پسرک چرا؟ خودم هم نمیدونم. شاید چون من جلوی دوستام این شخصیتی که میبینین نیستم. حالا میپرسی چی میخوام تو وبلاگم بذارم؟ خوب شعرهامو. تموم شعر هایی که توی این وبلاگ میذارم شعرهای خودمن. اگه میخواهید استفاده کنید خواهشا اسم "پسرک" رو از زیرش پاک نکنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط فرهاد یزدانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
ایمیلهای عاشفانه من عشق یعنی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 آذر 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
کتابچه کارتون آیناز کاریکاتور.انیمیشن و ... منبع شعر نو گلچین شعر کودکانه های رفته دیوونگی ها! |
|
RSS
|